امروز روزنامه نوشته بود : "لبخند زیبا ۴ فاکتور دارد : سلامت ، پاکيزگی ، زیبایی، محبت!"
پریروز چقدر زيبا گريه کردم!
امروز کمتر از مردم بیزار بودم !
ترافیک هم برای من کمتر بود، امروز برف باریده بود . . .(اولین برف امسال)
دیشب اگر بابا به دادم نرسیده بود از گشنگی مرده بودم،
البته درست نمی دونستم گشنمه،
فکر می کردم عصبیم و از پشت تلفن "پیمان" رو متهم می کردم و نق میزدم،
البته فهمید گشنمه گفت :اول برو شام بخور بعد صحبت می کنیم!
آخه همه فعالیت ها شو زیر زره بین برده بودم...
چی میکشه از دست من! تا من رو داره ديگه منتقد لازم نداره،
خب اینطوری خوبه دیگه... درسته قبولش دارم ولی...
دلم برای مامان تنگ شده! پس کی برمی گرده!
چرا به زور به من آشپزی یاد نداده !
چند روز پیش یه موش از بالکن گرفتیم ( با تله موش ) ،
از باغ همسایه اومده بود گردو های ما رو بخوره!
بابا دلش نیومد بکشیمش ، برد خارج شهر ولش کرد!٬
مامان با لبخندِ... به من گفت :"می خوایی این رو هم عین جوجه اردکت تو بالکن بزرگش کنیم!"
اولین بار بود از موش خوشم،
یعنی ممکنه يه روز از "سوسک" هم خوشم بیاد!
. . .
دو روز بعد. . .
باز یه شنبه کسل کننده!
سر درد مزمنی دارم !
کاش میشد امروز رو بخوابم!
ترافیک حالم رو به هم می زنه!
صبحانه نخوردم!
نمی شد به جای جمعه شنبه ها تعطیل باشه! نه هم جمعه و هم شنبه! هر دو!
امروز کلی کار باید انجام بدم!
وای ... چند وقته دامنه سبلان تو ذهنم تصویر می شه!چقدر دلم می خواد اونجا باشم!
چند وقت پیش یه دوست خوب زنگ زد و پشت تلفن برام "دو تار" زد!
بین خواب و بیداری بودم ! حس نابی بود.
حالا که کمی هذیان گفتم سر دردم خوب شد!
تا بعد...
پیوست: راستی دیشب شب یلدا بود که به نظر من واقعا کش اومد!
یه خبر بد هم راجع به یکی از دوستان شنیدم که نمیخوام اینجا بیارم
احتمالا دوستان منعکس می کنند!
|
+| نوشته شده توسط
سمازاهد در شنبه 1 دی1386
|